بسم الله الرحمان الرحیم ... رویاهای صادقه ...خواب ( دعا نویس )

دیروز بعد ازخواب بعد ازظهرپسرم ازمن پرسید آیا خوابی دیده ای ؟ ومن گفتم کاش یک رویا می دیدم .

صبح با رویایی برای بیدارشدن برای نماز صبح زمین از خواب بیدار شدم .

صبحانه را خوردم وتا بیدارشدن بچه ها دراز کشیدم درهمان اتاقی که محرم وحفاظ دلبستگی عشق الهی من است و در حالی که به جانمازم نگاه می کردم. با خودم گفتم که صبح که رویایی ندیدم کاش یک رویای شیرین ببینم .اما

***واما رویا چادر به سر به جایی میروم میروم خانه دعا نویس . آدرسش راگفتی ازدیگران گرفته ام ؟.زنش در کوچه بود نمی دانم چه کار می کرد جارو می کشید ونه یک ظرف پهن روی در دستش بود نمیدانم چرا اهمیت ندادم چه کار می کند اصولا چنین شخصی نیستم که به کارهای دیگران سرک بکشم . این کار را زشت می دانم . پیر زنی بود باگیس سفید با شال سیاه مخصوص  بانوان پیر سال این شهرکوچک  با پیراهنی که در کمر چین می خورد کمرش راکه خم کرده بود بلند کرد مرا دید ازاوپرسیدم . (ملا .. دعا نویس درخانه هست ؟) . نگاهی به من کرد و گفت ( بله همین دوروبرهاست توی خانه است تا تو بروی تو .. اوهم سراغ تو خواهد آمد )ونشست ومشغول به ادامه کارش شد .داخل خانه شدم  زمین گلی خانه و اتاق هایی که از کاه گل ساخته شده بود یک جور نوازش روح به من بخشید . درهای چوبی ورنگ رورفته که ازپس کهنگی زمان هنوز رنگ آبی نفتی آن نشان ازسفرسالها جوانی می داد توجه مرا به خود جلب کرده بود . ناگهان پیر مردی تند وچابک از راه رسید گفتی این پیکر پیر سال از آن جوانی شاداب و فرز باشد تا آقای خانه ای با این عمرکهن.

  نگاهش کردم موهایش تا روی شانه هایش ریخته بود بوی آشنایی میداداما فکرمن مشغول بود وفرصت پاسخ به اینکه اوکیست را به من نمی داد پیراهن وشلوارراحتی سفیدی پوشیده بود قدش هم از مروز ایام خم می نمود درحالی که ازاولین نگاه من چنین انتظاری را نداشتم. نشست پشت یک میز کوچولویی که به رحل قرآن ( آه قرآن )می مانست .قبل ازآغازسوالی ازجانب  اوبی پروا شروع کردم ( آمده ام دعا بگیرم برای .... ؟می خواهم تو دعا بنویسی ومشکلم راحل کنی .می خواهم هر چه بهتر است بشود . ومشکلم چنین است وبهمان است واین است و آن است وپول ؟پول اما مقداری با خودم دارم چقدر می خواهی سیصدتومن همراهم است اگر هفتصدتومان بخواهی وووووووهفت هزار تومان می گویند دعاگرفتن خیلی گران تمام میشود همین طور یک کلام مگر زبان من بیکار می شد . اما او پرید وسط حرفهای من وبا ملایمت گفت ( من پول نمی خواهم ) ؟

گفتم با خوشحالی پس دعا را بنویس و باز شروع کردم به پرحرفی. بله این جورشد و آنجور شد و چه وچه.....

او از من پرسید تو فراموشی نداری ؟ باز شروع کردم به وراجی  من نه تازه آن قدر در نزد حضرت محمد ص عزیز هستم که به من رویای صادقه هم هدیه کرده است  ..

 به محض شنیدن این حرف گویی روحش تازه شد وحتی تغییر چهره داد جوان وشاداب شد و چشمهایش جور غریب شد برایم آشنا بود این وضعیت پشمهایش . در رویایی نیز چشمهای حضرت عیسی مسیح س را بدین گونه دیده بودم .اما من اصرار کردم که اوحتما برایم دعایی بنویسد..او هم سرش را روی میز کوچک خم کرد ویک کاغذهم جلویش گذاشت اما نفسش گرفت وبه سرفه خفیف افتاد گردنش روی کاغذ خم شده بودبا خود گفتم الان خفه میشود ودعا را نمی نویسد چنان نفس می کشید انگار مجبورش کرده بودند بر خلاف میلش این کار را انجام بدهد نمی دانم چه مدت گذشت وقتی به خودم آمدم نفس پیرمرد باز شده بود باز اصرار کردم حتما برایم چیزی بنویسد( اما از چگونگی حالت چشمهای اوچون فکر می کنم ایجاد توهم بشود از مشخصات آن خودداری میکنم ) واوبعد از شنیدن وادامه اصرار حرفهای من وباعجله بامدادی که من نمی دیدم چیزی روی کاغذ نوشت اما من که یکی دومتر دورازاو نشسته بودم هیچ خطی را بر کاغذ نمی دیدم . دلم گرفت . او مسئله دعا را جدی نگرفته بود بعد دستش را دراز کرد وکاغذ را به طرف من گرفت بگیر این دعای توست . نگاهی به کاغذ انداختم چیزی روی کاغذ نوشته نشده بود امانه یک حرف فقط یک حرف در پایین کاغذ می دیدم که بزرگ هم نوشته شده بودو کاغذ سفید سفید بودو بزرگ. چه می شد کرد به او اصرار کردم حتما برایم دعا بنویسد آن قدر که من اصرار می کردم او مشغول کار خودش بود .و من خسته شدم وگرفتم خوابیدم اما وقتی می خوابیدم دیگر از زمین گلی از دیوارهای کاه گلی از زیلوی کوچک قدیمی وازآن خانه خبری نبود و زمین زیر پای من گفتی از شیشه براق و لعاب دار فرش شده بود وخانه بزرگ با دیوار سفید وحیاتی را می دیدم که احساس کردم در آسمان است . ودر آسمان بود زمین برق عجیبی می دادواطراف این حیات تا بود آسمان بود وبس در حال که کم کم نزدیک بودیر مرد را نیز دیدم که اوهم آمد آن طرف ترگرفت خوابید . نمیدانم چه وقت گذشت فقط همینکه بیدار شدم کفشم را پوشیدم ونگاهی به پیرمرد که دربالای سرم به من خیره نگاه میکرد انداختم ( در خواب )....اما می دانید وقتی از خواب بیدار شدم زمین زیبای زیر پای من بلند می نمود ومثل آن بود که از بلندی که در آنجا خواب بودم به چند پله پایین ترقدم بگذارم .به هرحال . آن کاغذهم که حالا از سفیدی برق زیادی میداد .دو دستی به تکه های ریز پاره اش کردم وبه کنار پیر مرد که از فرط پیری نیم خیز شده بود وبه من نگاه می کرد ریختم وگفتم ( من چه احتیاجی به این تکه کاغذ دارم من پیش خدا میروم من غیراز الله کسی ندارم )و راه افتادم که برگردم اما به حرکات پیرمرد هم بی توجه نبودم او کاغذهای ریز شده را جمع کرد به طوری که دردومشتش قرار گرفت ومن باحیرت دیدم که کاغذهای ریز شده به تکه های کاغذ بزرگ تبدیل شدو پیرمرد دوباره آنها را در کف دستش جادادو من دیدم که کاغذهای درشت هم محوشدند و دیگر کاعذی در دست او نبود . او پس از شنیدن کلام من  سرش را پایین انداخت وگفت . ( چون این پر از تحسین وتمجید است ومن نمی خواهم خودستایی تلقی بشود از ذکرآن خود داری می کنم )وهوابس خنک بود و آسمان همچنان تیره و زمین زیباو بهشت زیباو نورانی و خانه رویایی  ...

***درهمین جا از خواب بیدارشدم بله ساعت هشت و پانزده دقیقه است ومن باید درست در همین  زمان بیدار میشدم چه جالب ؟

اما خواننده خوب برای توضیح و رفع سوء تعبیر تو من عقیده ونظر مثبتی نسبت به دعا نویسی ومراجعه به ملاندارم وباید به تویاد آوری کنم که در این رویا این مرد عمدا از من پرسید که من فراموشی ندارم چون او می دانست من برای بیدار شدن در صبح نماز نیز با رویا بیدار شده ام ( او به من یاد آوری میکرد )ودر حالی که قبل از خواب من خواستار رویت یک رویا شده بودم واین نکته را درپیش در آمد این رویا برای تو آوردم در ضمن حال که بیدار شده ام وبه حرفی که در خواب آن مرددرگوشه پایین کاغذ نوشته بود حرف اول اسم مبارک حضرت  محمد ص بوده است .امیدوارم هرکجا ودرهرزمان جزبه الله نورنیندیشیدو جز او نخواهید .

 

**منتظری در انتظار نور .  (( با خیال خام می گویند یک چند روزی بیشتردرآتش نمی مانیم . ای پیامبربه آنها بگو .. آیا ازخداوند چنین عهدی گرفته اید ؟اگرچنین است خدا هرگزازعهدش تخلف نمی کند اما چنین نیست بلکه شما چیزی را که نمی دانید به خداوند نسبت می دهید . ))    آیه هشتاد سوره بقره

اردیبهشت .ای پیامبر اگر بندگانم از تو در باره من سوآل کنند بگو من بسیار نزدیکم ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم پس آنها نیزباید  به ندای من پاسخ دهند وباور کنند مرا امید آنکه به راه رشد وتعالی در آیند سوره بقره آیه صد وهشتاد وشش .              خوزستان فرزند محرومیت

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 اردیبهشت 1389    | توسط: منتظر در انتظار    |    | نظرات()