بسم الله الرحمان الرحیم....رویاهای صادقه ....خواب (درصف)

سلامی به توازعطر بهارسکرآورتر. سلامی ازجنس خاک پاک ای ایرانی

   

***درخوابم . خوابیده ام . همه جاتاریک است حتی من سیاهم . آه این اوست . روح من دارد جای دیگری را نگاه می کند می بینمش . کمی بالاتر میان زمین ودر هوایی  بانیم سویی ازتاریکی ایستاده است . اینجامیرود . آنجا می رود اما نه مثل من روی زمین بلکه در بین زمین و هوا. من نگاهش می کنم . نگرانش هستم .من سنگینم به زمین به خاک چسبیده ام . چه می توانم بکنم فقط نگاهش می کنم .مثل پرنده ای که اسیر قفس شده باشد وچشم انتظارکسی یا پرنده ای باشد تا از بیرون برایش پیغامی ویا نشانه ای از زندگی از نوع دیگروشاید تازه تر بیاورد . روحم  می خواهد مرا تنها بگذارد برود آنجا که اورا به سوی خود می کشد .تا چشمم اورا می بیند به دنبالش میرود . واو میرود جسم من را در سیاهی مطلق رها می کند .اینجا فقط سیاهی است.

 حالا این منم روح . پرواز کنان خودم را به اینجا رسانده ام . اینجاکجاست . وسیع وبزرگ است . عده ای هم اززن ومرد در کنارهم هستتند . اوهم هست قائم آل محمد ص . حضرت مهدی موعود که درمیان این عده  زن ومرد ایستاده است درست درصف اول ودو طرف او را تعداد ی اززنان ومردانی که محجب وپوشیده هستند با لباس بلند در دو طرف ایشان و پشت سر ایشان ایستاده اند و درست روبروی همه آنها که به جای وسیع نگاه می کنند نوری بزرگ که حتی زمین را هم روشن کرده است وجود دارد . آنها دارند به حرف کسی گوش می دهند  دارم از بالا به آنها نگاه می کنم . به خودم نگاهی می اندازم اما من که لختم . جسمم بر تنم نیست ویک روح خالی . با خودم می گویم اگر لازم باشد میروم آن را می آورم . مطمئنم که الله این اجازه را به من میدهد .نجوایی آرام می گوید الله آه الله نورمن دارد با آنها حرف می زند . آه من هم باید بروم .عزمم راجزم می کنم باچه عجله ای هم پرواز کنان به طرف آنها می روم . بله با جسمم به میان آنها میروم الله مرا در موقعیت خاص موجود شو قرار داده است  . آن نوری که درست روبروی آنها راروشن کرده است نمی گذارد آرام وقرار بگیرم مرا به خود می کشد . ومی روم مثل یک ماهی و سریع ..من با آنها همراه میشوم  وباید درکنار آنها بایستم .این آرزوی من منتظر است

 آه آن منم خوابیده ام در تاریکی وسیع خیلی دورتر خیلی در سیاهی. به یاد داری از تاریکی برایت گفتم تاریکی خواننده خوبم یعنی دنیایی که نابود شدنی است یعنی دنیای خاک

 بیدار میشوم وبله درست به موقع بیدارشده ام .براستی وعده الله به حق نزدیک است .

** رویایی دیگر

درخوابم . مگرمی توانم یک جا آرام بگیرم . نه می خواهم بروم.من خوابیده ام اما این روح من نمی تواند یک جا قراربگیرد دوست ندارد .من اما افتاده ام روی خاک وروح من میرود کجا؟ آنجا جمعی ایستاده اند چه کارمی کنند ؟ نمی دانم ..عجب حضرت  مهدی ع هم هستند باعده ای ازیارانشان. با لباسهایی به رنگ روشن ایستاده اند . زن ومرد در دو پهلوی ایشان و عده ای هم پشت سر آنها . با هم نجواهایی آرام رد وبدل می کنند .بله منتظرند . قراراست نمازرا اقامه کنند . آه من هم باید بروم . وبا عجله هم می روم باید به آنها بپیوندم . . جسم من در سیاهی افتاده است . آه بیدار شده ام

* قرارگذاشته اند مرا بیدار کنند و این کاررا هم انجام می دهند آنها مواظب لحظات خواب وبیداری من هستند

*** و اما

خوابیده ام اما...چه خبر است این همه صحبت ؟ قضیه چیست ؟ دراین هوای نیمه تاریک همه درشتابند .تعدادی از زنان با تندی وچابکی  عجیبی می روند ومی آیند گویا کار دارنداما چه کار ؟ من نمی دانم . عده ای هم  علی الخصوص خانمها بند وبساط شان را جمع می کنند .همه ؟ آنها را نمی شناسم هرازگاهی در رویاهایم بامن هم زمان وهم سفر میشوند . شاید ملائکی در لباس ما آدمها باشند . آخرچه کسی بهترازالله وملائک از زمان خواب وبیداری من آگاه است . خودم را نمی بینم  دراین خواب خودم رانمی بینم . به خودم نگاه می کنم باید خودم را ببینم . آه یک موجود زنده ای به نام روح اما روشن مثل نوردرخشان که مقابل آنان ایستاده است آنها را خیره نگاه می کند . با چشمانی که کنجکاو است این خانم چه می گویدبا اوچند باردررویاهای دیگرهم صحبت وهمراه بوده ام . دارد لباس وسایلش را مرتب می کند تا می کند وتوی یک ساکی می گذارد جمع وجور وسایل چرا . بلوایی به پاست همه دارند جمع می کنند میروند .اما من همانطور آرام نگاهشان می کنم . اوازخانم دیگری  می پرسد چه کردی ؟ آن وسایل را جمع کردی ؟ اما عجب  آن خانم روی زمین راه نمی رود . من هم روی زمین نایستاده ام بله توی هوا.آن خانم دوم پاسخ میدهدآن هم باسر وصدا. بله و با عجله میرود توی هواودر تاریکی گم میشود . ؟آن خانم اولی که شرحش رفت . از من پرسید تو نمی آیی . تردید مرا می بیند اصراردارد با او بروم وسایلش راهم آماده بسته است . می گوید اگر با آنها بروم بهتر است  با اصرارش کمی هم مرامضطرب می کند . بله مثل اینکه من مجبورم با آنها بروم کجا ؟ نمی دانم . هر چه هست این تنها راه نجات من است . با نگاهم به سمتی که باید برویم نگاه می کنم .با چشمانی بازغرق درسو آل . آرام ومطیع..

بله این بارهم سربزنگاه به دنیای خاک برگشته ام درزمانی که باید برمی گشتم وبیدارشده ام اما هیچکدام ازهمراهان من که دررویاهایم کمک ویارمن هستندواما مهدی عج هست( اماظاهرا نه ملائک ونه آن  عده اززنان ومردان مومن دراین دنیا نیستند) اما من مطمئنم در زندگی در کنار من هستند وآنها را چون مهدی ع نمی توانم ببینم آنها مرا تا زمانی دیگر ومکانی دیگرهمراهی کرده اندواین وعده ایست که من در زمان بیداری برای وفا ی به آن با نورعظیم بارها نجوا کرده ام .وخاک.این هم نشین خسته کننده روزهای عمرتنها سایه ای است از وجودم که کم کم آن راگم می کنم و احساس می کنم قبل از آنکه به دنیا تعلقی داشته باشم به دنیایی دیگرازجنس نورتعلقی پر از امنیت و آرامش پیدا می کنم .

**وچرا رهایم نمی کنند این عده با من چه کاردارند آه اما ن ازاین بانوان .جسمم داردمثل بید می لرزد ولی رهایم نمی کنند . وه چه میشود بگذارند بخوابم .باشد بهتر بیدار بشوم . وبیدار میشوم .صبح است زمین هنوز به آفتاب سلام نکرده است .وه صبح نماز.

بله دیگربارنور الله با ندای نمازناهی .نمازمعروف از پشت هرچه تاریکی است به خانه من طلوع کرده است . سلام به نور سلام به صبح نماز

**این همه سروصدا برای چیست . چه خبر است باز این بانوان ( ملائک ). آنها آمده اند تا مرا به زور به جایی ببرند . آنقدراصرارمی کنند که می خواهم ازدستشان کلافه بشوم . می خواهم فرارکنم راه می افتم که بروم اما به قسمت خروجی که میرسم سرمایی وادارم می کند بایستم .امانه راستش این سرما هم خیلی لطیف و دلچسب است بهتر بگویم خنک است .باز که پیدایشان شد . این بانوان پرشور وشر رامی گویم بلا تکلیفم مرا مجبور می کنند که کاری انجام بدهم اما من مرتب ازدرخواست آنها سربازمیزنم .در خیال خودم خیلی زرنگم اما فایده نداردنه راه پس دارم نه راه پیش.ناچارمجبورمی شوم تسلیم بشوم وآنجا درکنارشان می مانم جایی که جمع شده ایم هوایش سکرآورودلچسب است  آنها دیگرآرام گرفته اند همه ما خاموشیم دریک جمع خاموش  منتظریم تا به یک جایی یا به زمانی برسیم که مقصدهمه ما شده است  مثل اینکه این مقصد باید خیلی جالب وجذب کننده باشدکه این بانوان را اینگونه بیقرار کرده است چه خوب قلب من میزندمن دوست دارم به دیدار الله نور بروم از دیدن هیچکس یا هیچ موجودی قلبم بدین گونه نمی زند . عاشقی که عیب نیست .بله می دانم باید من هم به دیدارالله بروم همراه همه آنها آن بانوان . همه به یکدیگر نگاه می کنیم من به وجود آنها در زندگی عادت کرده ام گویی آنها هم دلشان به ترک من رضا نیست وبهتر بگویم اراده  ترک مرا ندارند. ملائک مهربان ومعصوم . خسته تان کردم این را درکنار آنها با خود واگویه می کنم . عجب دوستان خوبی پیداکرده ام . اینجا خنک است وروشن .روشن همه ما به حالت ایستاده می خواهیم به یک زمان ومکان دیگری برویم و.....

سرم رااز زیر پتو در آورده ام بیدار شده ام یک صدایی توجهم را جلب می کند گوشهایم را تیز می کنم آه  تویی ای بی وفا من که بدون ندای تو به این دنیا آمدم . می بینی می بینی ای ساعت ای دنیا که آنها ازتوبا صفاترند و به صبح سلام و به تو سلام  به تو که می پرستمت دیوانه وارسلام ای عظیمی که دراجابت ووفای به عهد ( تا ) نداری وبه مهدی ع حاضر در زمان ومکان سلام.داریم با هم محو میشویم وکم کم ناپیدا. بله. مرا صدازد ه ایدمن هم مانند شما برای نمازآماده ام ومنتظر

 

منتظری در انتظار نور

*(تنها کسانی دروغ می گویند که به آیات الهی ایمان ندارندبدانید که آنها دروغگوهستند)سوره نحل آیه صد وپنچ    

 *( موسی روبه آنها کرد وگفت وای برشما . برخداوند بزرگ دروغ نبندید که همه شما را به عذابی هلاک می کند . بدانید ناامید کسی است که دروغ وافترا ببندد . ) سوره طه . آیه شصت ویک

ودر ارتباط با مفهوم دو آیه بالا

قنوط ( ناامیدی )ازرحمت الهیه زائل شدن استعداد سعادت بنده و ساقط شدن ازفطرت اولیه است به سبب بریده شدن ازخدا . زیرااگر ازنورفطرت چیزی دربنده باقی باشداثرش که امید به پروردگار است باقی است هرچند اسراف  وتفریط کرده باشد اما یاس پس دلیل بر محجوب بودن از پروردگار است نه سقوط وبریده شدن وحجاب قابل برطرف شدن است بنابر این یاس قابل مغفرت ولی قنوط ( نومیدی )قابل آمرزش نیست ودر عنوان شرک داخل است ( مشترک درعلامات شرک است )پس قنوط اعظم مصائب است

 از کتاب گناهان کبیره مرحوم آیت الله  سید عبدالحسین دستغیب 

  *خرداد

 اگر با این شمشیرم بینی شخص با ایمان را بزنم که مرا دشمن بدارد . ندارد و اگر همه دنیا را به کیسه منافق بریزم که به من محبت بورزد . هرگز نورزد . این برای آنست که قضا بر زبان حضرت محمد ص جاری گشته است که فرموده (ای علی هیچ مومنی عداوت به تو نورزد وهیچ منافقی به تومحبت نکند)

از کتاب نهج البلاغه امیرالمومنین علی ع

 و تومیدانی منافق کیست ؟ کسی که نماز وواجب  حلال الله رادر نزد مومن بی ارزش کند  بیت المال را غصب کند . درجنگ با دشمن ادیان راستین کوتاهی کند و بردارایی واموال مسلمانان بخل بورزد وحق را باطل و باطل را حق جلوه بدهدواز روی ریا به دین توجه کندوخود را به خاندان پیغمبر از برای پیش برد مقاصد شومش منسوب بداندو........

*خوزستان ( اوو دریا اه دهون سی نجس نی یوبوه )

آب دریا ازآب دهان سگ نجس نمیشود

کنایه .... انسان بسیارمعتبروخوش نام با زدن تهمت وافتراودروغ  بدنام نمی شود ( در اینجاروی من به دفاع ازجنبش سبزمردم ایران است). از ادبیات وتمثیلهای استان  محروم وسرافرازخوزستان به لهجه لری .

 

نوشته شده در تاریخ جمعه 11 تیر 1389    | توسط: منتظر در انتظار    |    | نظرات()