بسم (الله) الرحمان الرحیم

                    رویاهای صادقه خواب   ( گام آدم )

                 سلام به توکه به رنگ سبز انتظاری

***هوانیمه تاریک ونیمه روشن است . . آنجا آن منم نه روح من است که افتاده است . ظاهرا می بایستی می خوابیدم اما بیدارم با روحیه ای شاد وبا لبخندی ملیح .واو آن آخرین منجی مهدی ع است که آرام آرام بالای سر من  در حال قدم زدن است خاموش وباوقار. اما باکمی شتاب می رود ومی آید . چهره اونمادی ازهزاران حرف ناگفتنی است وبا یک سایه ای ازتاریکی که من در رویا آن را نشانه ای از خشم وقهر ایشان می دانم پوشیده شده است  سایه ای ازتاریکی که می توان آنرا از سیاهی وتاریکی که علامتی ازدنیای زودگذر وفانی است جدا  دانست . روح من خوشحال و پرنشاط  آنجا در ملحفه سفیدی خفته است .وقتی خودم را بدان گونه شاداب دیدم گویی سوزنی از ناکجا در قلبم فرو رفت . این شادمانی را از خودم سراغ ندارم او به آن حد شاد است که من غرق در غمم . در رویا نیز به فکر فرومی روم روحیات وفکر او چرا از من فاصله دارد چرا او از من دور است . این منم که او را می بینم من جسم اما من غمگینم . واو ؟واما صورت روح من روبه مهدی قائم ع نیست وایشان همچنان بالای سرمن دیده میشوند  من اورامی بینم که مرتب درحال رفت وآمد است اما این من جسم من است وروح من با چشمانی بسته ولبانی خندان دراز به دراز آنجا خوابیده است . نمی توانم بگویم چند بارایشان عرض کوتاه قدمهایشان را رفتندوبرگشتند اما همین بس که من با خستگی ویک درد عمیق وبا لبهایی خندان این زمزمه را برایشان می خواندم ودر رویایم می اندیشیدم که ایشان می شنوند  

تا هستم وهستی توراچشم درراهم .تاروزی که بیایی چشم درانتظارم چشم در انتظارم

آه من راضیم به این انتظار سخت اگراوازمن بپذیرد .

عصر شده است آن زمزمه پیچیده در متن رویایم را آرام تکرار می کنم . بله او امروز به خواب من حقیر در درگاه الله نور آمده است امروز بعداز نمازنیمروز فراموش کرده ام دعای عهدرا به امیدن باز آمدنش زمزمه کنم وآیا تودر وفاداری به عهد چون او دیده ای؟.......

***در خوابم این روح من است او هم خواب است ودر خواب هیاهوی اطرافش را خوب می بیند .نمیدانم یک سایه بزرگ  وشاید یک موجود سیاه رنگ است که بالای سرم آن هم در آسمان مراقبت ونگهبانی می دهد اما من اهمیتی نمی دهم داد می زنم مثل انسانهایی که باید حرف حرف خودشان باشد و سروصدا به راه می اندازم وخمیازه ای میکشم . من باید بیدار بشوم

 بله اکنون بیدار شده ام امروز نیز یک آغازدیگر با صبح زیبای نماز است .   رای من دریک صبح زیبای زندگی اقامه نماز است .

***این مورچه ها دارند مرا می خورند . مورچه ها بله .دارم می روم بخوابم ودر رختخواب نیز راحتم نمی گذارند . خوردن کارشان است . توگفتی با هم تصمیم دارند مرا بخورند ومن داغی گزش نیشهای ریزه شان را به خوبی  حس والبته تحمل می کنم .چرا این مورچه های حریص رهایم نمی کنند ؟

  گویی یکی ازپایین صدایم می کند .کسی در خانه است که به من خیلی آرام ولطیف می گوید بیدارباش بامن باش .حضوراوانتظارم رامی کشد تا به اوبپیوندم با خودم می گویم بالاخره ازشراین خواب پرازدغدغه گزش مورچه هاهم راحت شدم  چه خوابی که پرازهذیان وکابوس نیش مورچه هاست.؟

 حالا در آشپزخانه ام . اخبار نیمه شب هم تکرار مکررات روز قبل است  پس چه کنم که حوصله ام سر نرود . بهتر که به رختخواب برگردم اما نه نمی توانم از این پله ها بالا بروم وشاید که نباید بالا بروم پله دوم را هم بیشتر بالا نمی روم برمی گردم به آشپزخانه . کسی آنجا مرا صدا می زند کسی آنجا منتظر من است . حالا در آشپزخانه ام . نمی دانم چرا به آنجا برگشته ام اما حسی به کم می گوید باش و من هم هستم . حسی زیبا که می گوید ( او ) همین نزدیکیهاست 0 حوصله ام نه تحملم دارد کم میشود پایین آمده ام ونمی دانم چرا ؟ او به کمکم می آیدوخیلی زود پاسخم را میدهد.

اوست خالق همه هستیها و همه رفتنها . کنار ظرف مخصوص نان ایستاده ام . یک باره فکری به سرم میزند تا صبح پنج ساعت زمان است زمان .خوب است این ظرف نان را خالی کنم ونانها را در یخچال بگذارم . در ظرف نان را که باز کردم از حیرت دهانم باز ماند یک شهر مورچه ظرف را اشغال کرده اند مورچه های کوچولو که با یک دنیا ولع به جان نانها افتاده اند .با عجله ظرف نان را خالی کردم و شستم امانمی دانم چرا کنجکاویم گل کرد وتصمیم گرفتم ردشان را بگیرم که ببینم کجا می روندبا خودم  چه میشود اگرلانه شان را پیداکنم .وای وای  .ای وای که این مورچه ها چه نکرده اند از این جا و آنجا جمع شده اند ظرف مخصوص نبات بله نبات سوغاتی را هم در طبقه بالایی کابینت اشغال کرده بودند یک شب بادنیایی از مورچه های گرسنه .

واما نانها کابینت و ظرف نبات ومن منتظر که دیگراز نیش مورچه ها عاصی شده بودم کدام ؟کدام را مورچه ها می خوردند ؟ نظرتوچیست ؟.

ومن به عنوان یک زن در اینجا به نیابت همه زنان ایران می خواهم مسئولان را به نکته زیبای این برگ سبز متوجه کنم و آن هم حمایت الله الله نور باهدایت و راهنمایی من زن است . و مسئولان بایدکه  با بصیرت این مطلب را بخوانند .بله حتی برای من زن نیز الله الله الله نور در همین نزدیکی هاست پس چرا جامعه ما را در گیر با تفاوتهای متعصبانه و تبعیضات افکار مردانه وزنانه می کنند وهمیشه حق مسلم زن را قربانی تحجر وارتجاع افکار وعقایدمغرضانه خود می کنند چرا یک زن همیشه باید محکوم به عقب نشینی ازپاسداری حق خاص روح بزرگ آفرینش خود باشد  .      

منتظری در انتظار نور

                               بسم الله الرحمان الرحیم

     انا اعطیناک الکوثر. فصل لربک وانحر . ان شانئک هوالابتر

ما به توکوثرراهدیه کردیم. پس برای پروردگارت نمازبخوان و قربانی کن. در واقع دشمن توست بی عقبه وبی ریشه .

کوثر کوثر .مادر .یک زن یک چشمه جوشان نور

کوثر مادر حسن ع مادر حسین ع وسرچشمه ماندگاری خلافت در زمین . آنگاه که ولایت فقط خاص الله است آنگاه که حکمروایی وحکمفرمایی و سلطنت ازآن الله نور است . فقط الله مولا است وفرزندان فاطمه س می توانند خلافت کنند . فرزندان فاطمه هرگز به سلطنت و حکمروایی وحکم فرمایی نخواهند رسید .این مقدروجبرالله است که تنها اواحد وواحد وصمد وتنهاترین باشد .هیچ کس یارایی وتوانایی برابری با قدرت وعظمت الله راندارد .

هیچکس چون الله نمیشود که تولد پیدا نکرده باشدویانتواندازهمانندخود بی نیاز باشد . دوازده خلیفه که جز به حق ونور وعدل داوری نخواهند کرد . دوازده خلیفه .سلطنت وحکومت فقط بر الله حلال است وبر بندگان حرام . همیشه  سنت درخلافت این دوازده خلیفه نور در زمین با پیکار وجنگ با ظالمان وشاهان وحکومتگران (ونه حمایت )  برقرار بوده وهست . ووظیفه یک خلیفه الله در زمین فقط و فقط ابلاغ ودعوت  است به تسلیم وحتی تشکیل یک امت واحده خواه این امت بوجود آمده یک امت اسلامی باشد یا مسیحی ویا از قوم یهود وهر دین ومذهب الهی دیگری از عهده ومسئولیت خلیفه  تعیین شده از طرف الله نور خارج ومغضوب است .

همه باید قربانی این آیین ظلم ستیزی بشوند تا ثابت کنند که شاهی وحکومت وسلطنت برجهان فقط برازنده الله نور است ( حتی امام معصوم ).الله مولای پیامبران و الله مولای محمد ص والله مولای امامان معصوم  مااست . پس چرا توای ایرانی  ای سیاه شب زده در حضور آخرین خلیفه نور مهدی ع بررسمیت  حکومت الله شرک می ورزی . چرا انسانی ناتوان ومفلوک و عاجز را به جانشینی الله حی ( زنده )  می پذیری . کوثر را بخوان با بصیرت بخوان . اوهر کس دیگری را جز فرزندان فاطمه زهرا س ( امام معصوم) را به خلافت الله نوردرزمین نفی می کندو فقط سلطنت خود را بر تو واجب می داند . آه امان از این اوجب دروغین.  اوجب کفر آمیز .

 شهریور

 سبزدر راه است مقدر این است که بیاید . پس چرا راه بیهوده وباطلی  را که رفته اند ادامه می دهند ؟   

                       ***********************************

 اوآنجا افتاده است . دست ندارد پا ندارد . اراده ندارد .معنی بودن اوشاید هست شاید نیست .  هر رهگذر برای  سلام اوجز سکوت جوابی ندارد . تنهای خانه حوایش شده است . نیازمند بی دریغ مهربانی و یاری مادام  العمرشریک زندگیش شده است .. مدتهاست ازروح زندگی خالی شده است از رفتن از آمدن از حرکت .از بودن واز نظر از رای خالی شده است . آمد ه است  کنار یک معجزه دیگر.کنار امامزاده به امید شفا . به امید معجزه  دوباره ایستادن( بست ) نشسته است .او صدای ( کفشهایی) را که به هم می خورند ونباید که صدا داشته باشند را نمی شنود . او صدای شکنجه زندانیان را به دست بی رحم قابیلیان نمی شناسد اوحتی نمی داند آد م های دیگر نیز حوا دارند  . او ازفاجعه تجاوزات به حواها و آدم هادر زندانهای نمرود هیچ نمی داند .او از قمارفرعون بر سرآیا هست ویا آیا نیست  رای این (مردم ) هیچ نمی داند اوازرقص فیلمهای جنگی فقط لبخند تماشاچیان رقصها را می بیند ونه مزه تلخ زهر سختی ومشقت جنگ را . او داستان جنگ را باخود هر جاکه برود خواهد برد . با آوای توپها تانکها و زخمیها و شهیدانی که چه دیر آمدند وچه زود رفتنددر دورترین نقاط مرزهای این آب وخاک.

اوحتی ازقرق خیابانهایی که آدم هایی به نام خس وخاشاک را بی پروا درو می کنندویا از پشت دیوارهای آهنین زندانهایی که آدم ها را به جای (گوساله ها وبزغاله ها )  باید ذبح بکنند هیچ نمی داند. پاهایش او را تنها گذاشته اند وگامهایش .اواز آرام وقرار مردم فقط طلوع وغروب آفتاب وماه راحس می کند ازتکیه کلام  آدم های دیگر این خاک چون گرانی قیمتهاواز تحریم ها وازجان سپردن ابهت آزادی و بصیرت وعدالتی که مثل اسماعیل  س هر لحظه در گوشه گوشه این خاک به مسلخ میرود بی خبر مانده است  .

اوفقط خاطرات  ازدست رفته را در سینه دارد وحال وهوای روستایش  همدمی است که قرار است زود تر از جوانی اش به رفتن از آنجا عادتش بدهد .او آنجا افتاده است فارغ از حرکت ودغدغه به کجارسیدن ؟. حوایش کنار او نشسته است حوای غمگین او بالی ندارد تا چون ریحانه های این مرزوبوم به او خیال ورویای مادرشدن ببخشد .زمان می گذرد . زمان گذشته است سی ودو سال  . او روزی امید یک ملت بود ه است.

 او از رسیدن به  کربلا؟ فقط آهنگ خیالش را راشنیده است. اوآنکه چون یک تکه چوب آنجا خوابیده است از دل حوایش نیز خبری ندارد جزنازک انتظاربزرگ برای معجزه ای که سکون زندگیش را ترک بزند .او از فاصله روزهای عشق وخون وشهادت بسیار دور شده است  در کشتی  نجات هم جایش خالی نیست  آدم این آدم ازبهشت رانده شده است

نام او آدم است . او بعد از قرنها  آوارگی در میان ما خاموش و آرام عمر ؟ می گذراند او هم مانند همه ما ایرانیان میوه ممنوعه خورده است .او پا ندارد در خیابانها بدود شعار بدهد ( حق ) خود را بطلبد . من هر جابروم پاهای سبک سبز وبهشتی او را با خود خواهم برد . من پیامبری را می پذیرم که برای رسیدن به نور پاهایش را به عرش هدیه کند .این پیامبرآدم  ( لباس پیامبری ) برتن ندارد .او خلیفه برتری انسان در زمین نیست او پاندارد وتا بهشت فقط یک نازک آرزوی حوا ست که به جای او میدود گام بر می دارد و شاید به ترک  شیشه ای پایان انتظار می اندیشد  

نوشته بالا به بهانه تعبیر جمله ای از کلام الله مجید قر آن بزرگ آورده شده که الله در این جمله می گوید کلمه ( من ) فقط از آن الله وخاص الله  است واما به یاد شهیدان

یوسف که  برای ابد گم شد تقدیم به حبیب که هرگز عصای پدر نشد تقدیم به مسعود که کودکش هرگز پدر ندارد تقدیم به محمد که حوایش را برای همیشه تنها گذاشت تقدیم به محمود که هم او یوسف کوچه ما بود تقدیم به هوشنگ تقدیم به شهرزاد تقدیم به همه هم بازی های دوران کودکیم وبه همه آدم ها وحواها ی سبزکه در تلخی کوچ  آنها زمان سبز مانیزسوگوار است        

روستای خارستان .. خوزستان خفته ای مطرود در گهواره محرومیت

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 شهریور 1389    | توسط: منتظر در انتظار    |    | نظرات()