رویاهای صادقه خواب ( گذشت )

به تو سلام  درهوایی سرد که دوست نمیدارم بگیرد

                                                                                   جان شیرین انجیرها را.

*ساعت زنگ می زندوقتی است برای بیداری .اما بازاین تنبلی پرازوسوسه وغفلت به سراغم آمده ونمی گذاردازدنیای مرده خواب جدا بشوم . کوک ساعت را می بندم وبه خودم وعده میدهم . (چند دقیقه ای می خوابم .باز بیدار میشوم ؟). ومی خوابم ****در خوابم . گویی ساعتهاست در عالم آن با خاموشی ان کلنجار می روم . آن خانم کیست . یکی از اقوام است به مهمانی من آمده است . مرا باتحسین نگاه می کند دلیلش را چون می دانم . دوست ندارم فکرش را بکنم درست مثل زمان بیداری . من به این چنین کوچک اندیشی ها عادت ندارم .مانند بیماری می ماند .در آنجا چکارمی کنیم صحبت .صحبت . کناریک حوض بزرگ نشسته ام . آب آن طبیعت زیبایی دارد . یک طبیعت بکر وزلال چون آب رودهای کنارگذرتپه های اطراف شهر . محوزیباییش میشوم . آب .اما آیا میداند چه زیبایی جادویی دارد. چه مدت از رویای این خواب می گذرد همین قدر که حالا خودم را پشت بام می بینم . عجیب است این بام . نا آشنا ست مثل حیاط خانه با آن حوض جادوییش. در پشت بام نیز باآن  خانم صحبت می کنم واز دیوار پشت بام خودم را می کشم بالا . واطراف خانه را از بالا برانداز می کنم .   شهر آرام و خاموش است  یک آتش سوزی بزرگ که مثل انفجار می مانداز دور پیداست یک انفجار بزرگ که با گردو خاک وآتش دارد سربه آسمان می کشد . اول آتش را می بینم ودود وبعد خاک . این آتش ودود هر لحظه بزرگتر میشود بزرگ وبزرگتر .احساس می کنم به من نزدیک تر میشود ودارد مرا می بلعد . یک لحظه به خودم می آیم وبا نگرانی به خودم می گویم الان است که خفه بشوم و خیلی سریع از پله های بام که نمیدانم چرا بدانجا رفته ام پایین می آیم .اما در حین پایین آمدن وسط راه پله یک صحنه عجیب می بینم واین صحنه مرا از پایین امدن منصرف می کند.در آنجا روی یک قالیچه . دوچادر گذاشته شده. یکی نیمدار وکهنه می زند وتا خورده است  وبه رنگ تیره و آن یکی نوتر وخوش رنگ وتا خوردگیش مانند چادر اول نیست . اما این چادرها عجیب نیستند نور ی که این راه پله را روشن کرده است واز قسمت های دیگر جدایش کرده مرا به خود جذب می کند . یک نور .یک هوای دوست داشتنی .که با روح من آشناست .که من از آن نمی توانم بگذرم . نمی توانم در برابرش مقاوت کنم .از بویش .ازاحساس زیبای دیدنش سیرنمی شوم .چه باید میکردم . به دو قدمی از چادرها که میرسم نگاهشان می کنم فراموش کرده ام برای چه از پله ها پایین آمده ام . آتش ودود وگرد وخاک را بکلی از یاد برده ام . گویی هیچ اتفاقی قرار نبوده است بیفتد گویا نگرانی من اصلا وجود واقعی نداشته است . در کنار چادرها ایستاده ام . فکر می کنم چادر تیره رنگ را برداشتم . چه کارش کردم آنرا به کناری گذاشتم با آرامش  نمی دانم چرا. اما آن چادر خوش رنگ داشت با من حرف میزد . آن را برداشتم .بویش کردم .تحسینش کردم در ظرافتی که داشت  اما اوبامن حرف میزند درهمان لحظه ای که در دستان  من قرار گرفت وتای آن بی اراده و به آرامی از هم باز شد . چه بویی دارد این چادر . بوی عطر خنکای رویاهایم را با خود دارد . مثل  یک پتو یا ملافه در همان حالت ایستاده . بر روی سروصورتم می افتد .مثل آن میمانست که کسی آن را  از بالای سر برروی سروصورت من بیندازد ومن مست این عطر سکرآور با تنفس  نور جادویی شده ام .امادر آنجامن  دیگر نیستم .من دیگر نبودم .غیب شده بودم . من کجا هستم . بعداز دقایق یا ساعتی از زمان هنوزچشم به راه پله خیره دارم اما هیچکس آنجا نیست .هیچکس چادر را نمی بیند من خود را باچادردر آنجا نمی یابم .چشمم به تاریکی می افتد اطراف  بالای سرمن سیاه رنگ وتاریک است یعنی من به تاریکی برگشته ام .وتومی دانی تاریکی چیست.تاریکی یعنی دنیا

*بیدارشده ام فقط چند دقیقه تا اذان وقت مانده است . به حیاط می آیم .وضومیگیرم . ماه را می بینم .او تماشاچی بیداریهای سجود ورکوع مکرر زمان با من بودن است .خداحافظ ای ماه . خداحافظ ای ماه .

                      ******************************************

  *ورویایی دیگر.غصه دارم .از دیگرانی ناراحتم که غم را چون استخوان درگلو به کام من تلخ می کنند ومن با الله میگویم ازدرد این استخوان را که لاجرم هستم ازتحمل همراهی با او .

***در خوابم و با لبی خندان تنها در حال قدم زدن هستم . جمعی را می بینم که در حال صحبت وخوردن  خوراکی هستند .جلو می روم . سرحالند وشاداب. جمع شده اند به گرد یک تنور . دارندازآن تنور یک تکه بزرگی از آنچه نمی دانم چیست وسوخته است  بیرون می آورند وهر تکه بزرگ از آن رابه نوبت با ولع می خورند . به آنچه دردستشان است نگاهی می اندازم نانی است کلفت( فانتزی ) که به شدت سوخته ولی مغز خوشرنگ آن هنوز سالم است . چه ولعی ؟ با خودم می گویم دلیل خوردن چنین نان سوخته ای چه می تواند باشد ؟ اما آنها کلام درون فکر مرا می خوانند وبا هم می گویند بایدازاوبپرسی .باخودم می گویم  چه کسی ؟ کسی غیر از من وآنها که کسی در آنجا دیده نمیشود همه صورتهایشان را به پشت سر من  برمی گردانند وبا دستشان بدانسو اشاره می کنند . هیچکس نیست چند ثانیه بعداما یک آقایی که جوان است یک پله دو پله نه پنج پله از آسمان ویا جایی که ما نمی بینیم  پایین می آید ودر کنار آخرین پله در تاریکی می ایستد .شاید زمان پرسیدن ازاو نرسیده باشد.و نمی دانم چه مدت از حضوراو می گذرد اما همه مااورا فراموش می کنیم . شاید در رویا به خوابی دیگررفته باشم اما وقتی به خودم آمدم وصورتم را به آن سمت برگرداندم ناگهان کسی ازغیب حاضر شد به سویش رفتم . آنها ی دیگرهم آمدند .وقتی دوباره متوجه او میشویم   آن آقا که گویی از آنجا رفته بودو یکباردیگر ظاهر شده بود جمع می شویم وازاومی پرسیم که جریان این غذای سوخته  چیست ؟ واو گفت

(( تو آنها را می بینی . این نهایت شعف ( رضایت ) آنهاست اما تو نمی توانی اینکار را بکنی . توباید عادل باشی .این برای توبهتر است ))

وقتی این کلام را ازاوشنیدم چشمهایم را بستم .سر مست از اطمینان و آرامش خنکای نسیم نور را با لذت بوکشیدم نور را در روبرویم دیدم وفلب بغض کرده ام  دوباره زنده شد .

بله من نمی توانم در مقابل بدیهای دیگران بدی کنم تلخی ناراحتیهایی که از دیگران به من میرسد نباید باعث بشود تامن به رنج انها راضی بشوم  .همانطور که الله اینگونه نیست .آه الله نور من. 

 

    ***************                  ***********************************           *****************

 

ورویای دیگر

***غرق در خوابم.در تاریکی مطلق .همه جا آرام وخاموش است  زمزمه ای می شنوم .صحبت از بیداری یک خفته در خواب است . آنها ازلحظه بیداری می گویند . خوب گوش می دهم از پایین است  .گفتی من ایستاده درخوابم وحال می خواهم ببینم دراطرافم چه خبر است. نگاهم را به طرف پایین می اندازم .عجب نوری درآن پایین است  نوری روشن که برایم آشناست .یک نورعجیب . که روز را هم روشن می کند اصلا روشناییش از روشنی روز جداست . خیلی زود متوجه میشوم که آن زمزمه ها که گوینده اش را نمی دیدم اززبان چه کسانی بود فقط برای بیدار کردن من می بوده است پس من باید بیدار بشوم ؟ آنها را در زمین نمی توانی یافت در دنیای رویای من نیزاز دور زمزمه هایشان به گوش می رسد ومن درخواب بیدار میشوم .

*وبیدارمیشوم درصبح زیبای زمین این روز با تو آغازمی کنم سلام را ای خاک آماده بازکن سفره گاهت رااز سجود.

          صدایم زده است تا دعوتم کند به اقرار به سلام اوکه آفریده است مارا.

********                      *************     ********     ************                    ********

ورویای دیگر .

***دراین شب نیزدرخوابم . هیچکس در این خاموشی شب .صبح را نمی بیند .زمینیان در تاریکی تحمیلی شب زندانیند  من نیزافتاده ام وغرق در تاریکی بی اراده به خواب رفته ام .ناگهان  احساس خنکی به من دست می دهد خودم را می بینم که چشمهایم بسته اند . بسیار سنگینم .( توکه میدانی سنگینی من به دلیل آنست که دربستر زمینم )ودر سرم احساس درد می کنم .گویا کسی با دستش دو طرف پیشانی مرا فشار میدهد به حدی که درد می گیرد وعصبی ام می کندوتحمل دردش غیر ممکن میشود . فهمیدم . فهمیدم .من باید بیدار بشوم .شما که می بینید که من تسلیمم وبیدارمیشوم .

*آه درساعت دو بعداز نیمه شب بیدار شده ام . نمی خواهم از رختخواب جدابشوم چه وقت بیداری است .با الله نورکه وعده دیدار ندارم . پاهایم نمی گذارند که آرام بگیرم . می خواهند خودشان بی من راه بیفتند . چاره ای نیست .من که از آنها جدا نیستم . بلند میشوم از داخل ساختمان متوجه مسئله یا مشکلی که باید دلیل بیداریم باشد نمی بینم اما در حیاط . تا من برسم باران نم ناز شروع به باریدن می کند قطره های ریز باران که بواسطه هوای پراز گرد وغبار شهر ما جز لکه خاک چیزی نصیب ما نمی کند ولباسها . لباسهایی که نیم خشکند ومن در این ساعت فقط برای جمع آوریشان بیدار شده ام .                           

           ******  ******   ******             ******  ******   ******              ******   ******    ******

*و توضیح .خواننده خوب همه  رویاهایی راکه تا کنون با نام منظری در نتظار نور خوانده اید واقعی می باشند

* اگرگاها ازملائک یا پیامبران ویا معصومین در آنها صحبت شده . این به خواسته من منتظر بوده است ازالله نور .  که دلتنگ ومشتاق دیدارشان بوده ام دررویاهای بالانیز به نوعی وجود آنها محسوس می باشد .

واما نوریا روشنایی یا روشنی که در این رویاها از آن  سخن آمده است با نور معمولی در زندگی روز مره متفاوت می باشد .ونزدیکی بیننده رویا را در عالم خواب به نور الله نور که قبلا نیز برایت نوشته ام نشان میدهد .

 

                                                    *منتظری در انتظار نور

بسم الله الرحمن الرحیم

 

*( او گفت بندگان خدا را به من تحویل دهید زیرا من پیامبری امین هستم ..ونسبت به خداوند تکبر وبرتری جویی نکنید زیرا من دلیل روشنی برایتان آورده ام ... واگر مرا محکوم به ( سنگسار ) کنید بدانید که من به پروردگارخود وشما پناه برده ام .)      ازسوره دخان . آیه بیست

 

(پدر ابراهیم) س گفت ای ابراهیم آیا از خدایان من بیزار شده ای ؟ اگر از این کار دست برنداری قطعا ( سنگسارت ) می کنم .فعلا برای مدتی طولانی از من دور شو ).               از سوره مریم . آیه چهل وشش

 *ویاد آر داستان سنگ سار نوح  س از جانب خواص قومی که دربلای طوفان درآب غرق شدند . آیا قانون سنگسار تکذیب آیات کلام الله نیست ؟ پس چرا بر نمی گردید .؟

 

(همانهایی که برچشمهایشان پرده بود ودرک حقایق نمیکردند واز یاد خدا غافل بودند .همان هایی که توانایی شنیدن هیچ حقیقتی را نداشتند . آیامنکران حقیقت تصور می کنند می توانند بندگان مرا . به جای من معبود وتکیه گاه قرار بدهند .؟ مابرای منکران حقیقت .جهنم را به عنوان منزلگاه تدارک دیده ایم . بگو آیامی خواهید شمارا به از بدترین عملکرد ها آگاه سازیم ..)آیات  صدویک وصدو دو  وصد وسه سوره کهف

 

(آنان کسانی هستند که آیات نجات بخش پروردگارشان  ونیز دیدار او راانکار کردند وبخاطر این جرم دستاوردشان تباه شد ومانیز در قیامت  برایشان ارزشی قائل نیستیم .کیفر آنان بخاطر انکار حقیقت ونیز مسخره کردن آیات وپیامبران ما جهنم است .آیات صدوپنج وصدوشش سوره کهف .

*آیا شما ای قانون مداران وای حکومتگران خواص ایران شما آیات الله را در باره انتخاب دین و انتخاب حجاب تکذیب نکرده اید؟ آیا چشمان شما کلام الله را نمی بیند ؟ آیا گوشهای شما فریاد خاموش ( سکوت ) مردم را نمی شنود ؟ آیا شما مشرکانه  برای الله در زمین جانشین نساخته اید ؟

 

بهمن . ماه پیام آور استقلال . ماه احتزاز پرچم آزادی . ماه هشدار به (شه یاد)های خفته ایرانی بدون شاهزاده .

 

 ایران ما.خوزستان .چه کسی باورش میشود نوسازی واحیا ء دخمه ها( زندانها )و فراموش خانه ها( قبرها ) به مناسبت ظهور (هاله نور) عدالت گر باشد.   

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1389    | توسط: منتظر در انتظار    |    | نظرات()