. همه برجستگیها اعم از دیدن شنیدن . درک شعورو حس مثبت جای خودرا به ماهیت انفعالی ویژه ومنفی  میدهد واین یعنی ناتوانی یعنی تنزل و مرگ . اوبراساس این شخصیت  باید بصورت عادت ومستمر با الله که در عظمت حی وتوانا ودانااست در ستیز باشدیک بار ندیدن .دو بار ندیدن برای ابد ندیدن و یک بار نشنیدن .دوبار شنیدن وهیچوقت نشنیدن اورامدیون اوهام و عاجز از هر درک وفهم درستی می کند.  اگرچه شیطان در آیات بالا وهمچنین در آیات سوره ص اعتراف می کند  که اوهم به روز موعود یا معاد وپایان مهلت ایمان دارد.اما او به برتری الله ایمان ندارد به برتری گروهی که ازآنها طرد شده است ایمان ندارد( واگرنه خودرا ازانها جدا نمی ساخت). وبه مخلوق جدیدی که الله از برتری او میگوید نیز بی ایمان است اما موعود یا معاد را می پذیرد این یک نکته است برای کسانی که موعود را قبول دارند ومدعی بهشت وجهنم ساختگی خیالی نیزهستند  اما ایمان آنها نسبت به قدرت الله . نسبت به پذیرش ملائک ویا قبول گزینش  پیامبراز سوی الله درتضاد است( در این باره نیز می توان به اصل ولایت فقیه اکتفاکرد که عده ای جمع شده اند وخودشان برای الله نایب وبرای پیامبر جانشین ساخته وپرداخته کرده اند درمحاسبه آنها رای الله مردود شناخته شده است ویک انسان می تواند با یک اصل ادعایی بالاتر از پیامبر را داشته باشد شرک و ارتداد در ایران ما بیداد می کند)این اکثریت بعضی از اهل کتاب خودرا  در قضاوت وحاکمیت برتر از الله می پندارند

(وادعا کردند که هیچکس به بهشت خداوند وارد نمیشود مگر آنکه یهودی یا مسیحی باشد .این آرزوی آنهاست .به آنها بگو اگر راست می گویید دلایلش را بیاورید. )سوره بقره آیه صدو یازده

اگرچه این آیه برای بعضی از اهل کتاب اسلام موسی س و اسلام  مسیح س آمده است اما قابل ذکر است که بعضی از اهل کتاب  اسلام محمد نیز درایران ما وهم ( اکنون) مدعی چنین ادعای شرک آمیزی هستند  توسط فردی که خود را رهبر اعظم جهان اسلام محمدص می داند؟ بدبختانه این شخص اولین نفری است که  عامدانه از صدر اسلام محمد ص تا کنون بدعت ولایت انسان بر انسانهای خاک و ادعای امت واحده نظام ؟را مطرح می کندازحق مردم ایران ما است که  بدانند دوستداران او( آه  ای خواص ای خواص)و همچنین فرزندان این نسل از دوستداران این شخص؟( ولی  نظام من) ازهر دین الهی که باشند درصورت ایمان به  مخلوق الله درصورت مرگ به دین کفروشرک از دنیامیروند اودر یک کلام تکرار کفر شیطان وارتدادرا بصورت فراگیر وگسترده  برای مردم یک کشور موجب شده است واز مقام انسان به مقام شیطان ( جنی که روزی ابلیس نام داشت .وآب  که یک نعمت بوداز اوگرفته شد ونام اوتبدیل گشت به شیطان ) شیطان باطل .شیطان  موجود مرده ای که ازنور وخیر وحق وبرکت وفضل   نزول یافته است .

این شخص زنده کننده واحیاء کننده  دین حرام . دین  باطل است که  دین توحید  آنراقرنهاست مرده  خوانده است باطل دانسته است واین عصیان وطغیان بر علیه دین توحید توسط انسان یعنی ارتداد .یعنی انسانی مردود شده . یک موجود مرده ابدی درمیان سابقون گذشته .اکنون وزمان آینده.بر اوست و باید و واجب است اونیزدراکنون ازنظم دیگر ایمان اورندگان پیروی کند قرآن به مدعیان چنین وهمی می گوید (به آنها بگو اگرراست می گویید که بهشت خدا وحیات جاویدان فقط ویژه شماست نه مردم دیگر. پس آرزوی مرگ کنید تا زودتر به وصال خویش برسید وهرگز آرزوی مرگ نمی کنند زیرا دستاوردشان زشت وپلید است وخدا ستمکاران را خوب می شناسد وقتی شخصیت شان را تحلیل کنی خواهی دید که آنها حریص ترین مردم به زندگی در دنیا هستند حتی حریص تر از مشرکان .برخی  از این ناسپاسان خودخواه طالب عمر هزار ساله اند اما حتی این عمر دراز آنهارا از عذاب الهی مصون نخواهدکرد وخداوند نسبت عملکردش بیناست) سوره بقره آیات نودوپنج .نود وشش

. جنون وارتداد  در بین  این گروه از بعضی از اهل کتاب  وگریزان ازعقلانیت ومعنویت غیر قابل انکار است این گروه طاغی همواره با عدالت ونظم الهی دردنیای اوهام در رد وانکارواقعیات سیر می کنند .درآیات پنجاه ونه سوره نساء  به بعد قرآن از آشفتگی درنظم کلی رشد وتعالی می گوید که   باید و واجب است که مداوما وحدت  درایمان  در میان ایمان آورندگان جایگاه ویژه ای داشته باشد بقرآن گریزاز دایره ایمان در بین ایمان آورندگان را  با طغیان ابلیس ایمان آورنده درعرش  مترادف می داند. طغیان سامری  دربین ایمان آورندگان قوم موسی  س پیامبر از نمونه نزول از مقام در بین زمینیان است می بینیم که این نسل جدید به سادگی دچار گمراهی میشوند اگرچه بایدجبرا بر نسل قبل ازخود ( آنها قبل از ایمان آوردن به دین موسی س پیرو کفر وشرک فرعونیان بوده اند)درمقام ارجحیت  واولا تر باشند. سامری نیز در زمانی طغیان می کند که پیامبری از سوی الله برای این قوم مظلوم مبعوث شده است اونیز چون شیطان  می تواند به نسل برتری تعلق بگیرد که به دین الله متکی است  او.گم کرده راهی  است در بین سابقون . درست مثل زمان انتخاب آدم بعنوان برگزیده در عرش که  باعث شد ابلیس  از دایره ایمان آورندگان خارج ومطرود بشود درحالیکه هم گروه او ملائک آبی اکنون در قربت نور زندگی میکنند و اگر ما این آیه را این نظم کلی رارد کنیم ارتداد ورزیده ایم .در بعضی ازاهل کتاب این آیه با رد ادیان یا دین جدید بازیچه قرار میگیرد بازگشت به  آیین نسل مرده یا باطل واتکاء به دنیا جز موجب غبن واسف نخواهدبود .هرچه ماانسانها به خاک وابسته تر بشویم  در  نابینایی . کوری .کری . درک نادرست از فرامین الله  راخودخواسته  نافرمانی  شیطان راتایید کرده ایم اینست که شیطان می گوید من کارهای زشت را در چشم آنها زیبا جلوه خواهم داد .اعتراف شیطان به داشتن نیروهای خارق العاده منفی وقدرت نفوذ آتش در خاک را درآیه بالا می توان  آشکارا دید

( او کسی است که انسان را ازآب آفرید وبرای اونسب وسبب قرار داد (تا باعث ازدیادشان شود)بدان که پروردگارت تواناست)

سوره فرقان آیه پنجاه چهار

                                                *******************************************. 

دراینجا قرار است به پاسخگویی به یکی از نظرات خوانندگان رویاهای صادقه که در نظر خود نوشته ای در باره  وجودتشابهات ملائک  رابا انجیر ( اراجیف ) خوانده بودند بپردازم .این خواننده پیشنهاد داده بودند که من به کتاب نهج البلاغه حضرت  علی ع مراجعه کنم .من هم همین کار را کردم در مجموعه سخنان ایشان در باب چگونگی ظاهر ملائک اشاره کرده بودند به پاهای ملائک که به پرچم میمانند اما به عقیده من حضرت علی ع ملائک را از فاصله زیاد دیده باشندیاتعمدا نخواسته است از انچه دیده است بیش ازاین بگوید .من هم بیشتر از این نمیگویم و برمی گردم به قسمت حذف شده ای از یک رویا .که من متاسفانه نام آنرا به خاطر ندارم اما می دانم برای همه خوانندگانی که به رویاهای صادقه می آیند خالی از جذابیت نیست واما قسم حذف شده رویا

** در خوابم . به ناگاه احساس می کنم که پای کسی به پایم خورد  . زیر چشمی نگاهی به پای آن کس که  پایش به پای من خورده است نگاهی می کنم همه جا روشن است . روشن تر از روز .روشن تر از نور.دارم نیم خیز بشوم که بهتر ببینم . اما از وحشت نفسم رفت . حس اینکه آنچه می بینم چقدر وحشت آور است جز در کابوس نمی آید. از ترس هیچ چیزی نمی بینم پاهایی به شکل ریشه در خت . که چون پرچمی با رگهایی از ریشه درخت  که بسیار زیبا و  یکسان بریده شده اندقوی و زنده اند .من حتی زنده بودن آن را حس میکردم . تمیز ند وپاک سفیدند. ایستاده اند ومثل پاهای ما بر زمین تکیه دارند زنده اند وفاصله کم با اومرا بیشتر می ترساند شاید پنجاه سانت . ... من می ترسم .من هیچ نمی بینم . خودم راآن من دیگرهم اوکه خوابیده است را نمی بینم .احساس می کنم بالاتر رفته ام از جایی که خوابیده ام در رویا . جسمم را رها کرده ام . جسمم را گم کرده ام . هیچ چیزی نمی بینم . نفس نمی کشم .اما من لاجرم باید به جسمم برگردم  .نمی دانم چه مدت در این حالت دوری از جسمم هستم .در تنه خودم احساس سنگینی میکردم مثل آن میماند که مرده باشم .برمی گردم. من اورا جسمم را نباید رهاکنم . زمان رهایی او نرسیده است .من هنوز مهلت دارم با اوباشم. برای اولین بار دارم خودم را گول می زنم . آن هم در رویا . نه او امام آخرین در غیبت است . دوباره به او نگاهی می اندازم .لباس بلندی به رنگ کرم پوشیده است .اما من پاهای اورا نمی بینم .این لباس انقدر بلند هست که پاهای اورا دیگر نمی بینم . و..........)

بله من درباید اینجا از این خواننده  خوب تشکر کنم که به من پیشنهاد دادند تا سخنان حضرت علی ع را در باره ملائک مطالعه کنم وبه راز بزرگی که در رویای خودم که برای من تجربه بزرگی بود آگاه بشوم . گاهی فکر می کنم هیچکدام از رویاهای من سهوا رویت نشده اند بلکه هرکدام ره آوردی از آشنایی با جهان کائنات و پاسخ به سوآلات و خواسته های من را باخود دارند .پاهایی به شکل پرچم که بر زمین راه می روند همراه با یک بوی خواستنی . مثل بوی زندگی   یا بوی برگ انجیرواما

                                                               رویای صادقه( بازگشت)

آقای منزل به سفر رفته است  ومن منتظر بازگشت اوهستم اما  خواب مرا با خود میبرد . ساعت از دو ونیم گذشته است

*درخوابم ونمی دانم چرا. صدای در می آید . آقای خانه وارد حیات میشود . منتظرم کلید در قفل در ساختمان بچرخد  . صدای کلید می آید که در قفل می چرخداما نه . هیچ خبری نیست .نیم بیدارم گوشهایم را تیز می کنم  نه .نه  انتظار بی فایده است

*باز می خوابم هیچ  اراده ای ندارم که بیدار بمانم . صدای در حیات می آید .آقای خانه وارد میشود البته حس میکنم که وارد میشود . من درخوابم گوشهایم تیز میشوند که صدای چرخیدن کلید در ساختمان را بشنوند .صدا ی کلید را می شنوم که درقفل میچرخد امانه .بیدار میشوم . نه .خبری نیست .

*باز خواب مرا با خود می برد . در حیات بازمیشود بسته میشود . آقای خانه در حیات است .من درخواب منتظرم در ساختمان با چرخش یکباره کلید باز بشوداما نه .همه جا تاریک است .من در خوابم .کسی دارد با یک شی به در ساختمان میزند .  من بیدارمیشوم سریع پایین می ایم .اوست آقای خانه . دارد با کلید به در می زند . در را باز می کنم .او میگوید کلید در ساختمان را ندارد.

عجیب نیست سه رویا مداوما تکرارمیشوند .ودر رویا من همه چیز را می بینم . نظر تودر باره این رویا چیست ؟ آیا من از قبل می دانسته ام که او کلید را باخود نبرده است ؟ که نمی دانستم . ویاکه در دو رویا به من گفته شد که اوکلید را ندارد ومن متوجه این نکته  نمیشدم .                                                                            ****************************

                                                     رویای صادقه (دوست سرد)

*  در خوابم اما جسمم را حس می کنم . می توانم بفهمم .که از او دور نیستم .در رویا گاها وقتی به زمان بیدار می رسم چنین حسی را دارم .صدای همهمه ای می شنوم . صداهایی از بالا می شنوم . اما جز پرده ای از تاریکی هیچ نمی بینم . دورند اما دوری انها فقط در فاصله نزدیک است . دارند با هم صحبت می کنند مگر ساعت چند است . یک خنکی یک هوای خاص به من میگوید آنها آشنایند .اراده  می کنم بلند بشوم اما جسمم

بامن نیست . سنگین است . نه باید کمی دیگر اورا در خواب تحمل کنم . گوش می دهم به همههمه ای که از آن هیچ نمی فهمم . چه خنکای عجیبی .به من حس آرامش . حس امنیت کامل می بخشد ..من در خوابم   آن خنکی لطیف کم کم جایش را به یک سرمای خواستنی میکند یک موجود یک نفس زنده با جسم لطیف خودش به گونه چپ من خودش را میمالد .نرمش  سرد اوبرگونه چپ من مثل یک شی پشمی شاید بالی به لطافت کرک میماند که قصد زحمت ندارد اماهمین تماس نفس مرا وجسم مرابه آرامی با خود می برد..من  باید بیدار بشوم ؟و جسم من گویا همین را می خواست . شی سردبعد ازکشیده شدن بر صورتم با نرمی روبه بالا می رفت.صورتم سرد شده است . آن موجود زنده سردهم به سوی بالا کشیده شد آرام . من واو ( من دیگر) باید از خواب بیداربشویم . 

*اکنون بیدارم صبح زیبای تازه نفس ازراه رسیده است ومن بر زمین کوچکم که چون من کوچک است عجیب ترآنکه ای خواننده خوب باطری ساعت تمام شده است من از آن دوست که دراین نزدیکیهاست .و آتش را بر من سرد نگاه داشته است  جز این نمی پسندم جز این نمی خواهم که مرا رها نکند .                                                            *************************

                                                          رویای صادقه(شرم )

*در خوابم آنجا کجاست .تاریک است  هرجا هست زمین مانیست .بالا ست یک جایی که دور است از جسمی که از خاک است . ان منم خودم را می بینم در حال قدم زدن هستم . در میان زنان زیبارویی که در دو طرف من در حال قدم زدن هستند .حرف می زنند شادابند . من تاریکم سرم پایین است در ظاهر به حرفهایشان گوش می دهم .نمی دانم چرا؟ گویا باید اینگونه ممکن باشد.احساس وزن می کنم .تاریکی من هم می گوید من با جسمم در آنجا هستم . آه این اوست که می آید او که دست معجزه گرش قرآن را نوشته است . بین من و ان زنان زیبا ودر سمت راست من می ایستد واو هم شروع به قدم زدن می کند .می ایستد .من هم می ایستم .آن زنان هنوز صحبت می کنند . ایستاده حرف می زنند . حضرت محمد ص  با یک نوع لحن سردی که نشان میدهد از طولانی شدن صحبت آن زنان راضی نیست  می گوید(( اوباید برود رهایش کنیدتابرود))سرمن هنوز پایین است من تسلیمم به آنچه او می گوید .آن زنان هرکدام به سویی میروند .او هنوز ایستاده است . می خواهد برود به من نگاه می کند وبعد پشتش را به من می کند .در یک لحظه من بر زمینم وبیدار زمانی است که باید بیدار بشوم . ساعتی از همه بودنها برخاک که جزو زندگی خوب من است .واین تقدیر از هیچ بشری دور نیست اگر اراده کند .                  *************************

                                                     رویای صادقه (بیعت)

گاهی روزها یک شک یک سو آل در کنار روزمرگیهای ماباعث تجربه یک شگفتی و یا معجزه میشوند  ما درایران زندگی می کنیم ایرانی که مردمان آن هرگز به ظلم ظالمان روی خوش نشان نمی دهند ما در ایرانی زندگی می کنیم که مردمان آن به سر سپردگی هیچ بشری پاییند نیستند. که تاریخ ایران ما در طی این تغییر وتحولاتی که ازرد ظالمان وحاکمان به خود دیده است خاطرات به یاد ماندنی  زنان ومردان این مرزوبوم را به آیندگان خواهد سپرد. 

جانی که مال خودشان نیست برای کسی که جز نامی ندارد از کل هستی  فدا می کنند .برایش  گلادیاتور میشوند وقتل می کنند .درحالی که  خودنمی شنوند به همنوع خود فحاشی می کنند و.به آنچه که از خود نمی بینند تجاوزمی کنند با وهم وهذیان آنچه در دین محمد ص باطل است  بی رحمانه برخودودیگران روا می دارند؟ گاهی روزها با خودم می گویم .این یک کابوس است یا که نه واقعیتی است که ازآن گریز ی نیست . این روزها تعهد شیطان را برادعایش بیش از هر زمانی احساس می توان کرد .براستی چرا جهل در جامعه مابه این شکل گسترده قربانی میگیرد؟در حال قرائت قرآن هستم .آیاتی در قران هستند که مارا از بعد زمان در یک قرینه قرار میدهد  درتقابل با جنون ورنجی که در دوری از نور ما انسانها انرا ناآگاهانه تحمل می کنیم .این رنج  درونی مرا باخود می برد ان قدر که فکر می کنم ان نوری که در قرآن است در اتاق جاری است . زنده در کنار من است .سرم  کمی گیج میرود نمی توانم مقاومت کنم .خواب دارد مرا باخود می برد من این حس را بخوبی می شناسم . می دانم او دارد مرا صدا می زند وقرار است رویایی را تجربه کنم که اهمیت خاصی باید داشته باشد و خواب . مرا با خود می برد حتی تنفس من به گونه ای دیگر شده است . نمی دانم آیا مزه نور .بوی نور را می شناسید .این لحظه من با این تنفس از زمین به ماوراء سفر می کنم . به مکانی که جز ایمان آورندگان نمی توانند به در ک این بعد از بودن برسند. جسمم را می بینم اما

** در خوابم . آنجایم . آنجا یک مکانی را می بینم که آرام وخاموش است .  عده ای مرد را با لباسی خاص ( لباسی که روحانیت ما مدعی است لباس پیامبر است؟ ومن نمی دانم چرا؟) ایستاده اند در یک ردیف . پشت سر آنها تاریک است . من آنهارا از پشت می بینم . چند نفرند چهار نه پنج نفرند . ایستاده اند .ولی خواص ایران در وسط آنها ایستاده است. آنها روبرویشان را نگاه می کنند . اما مگر ان روبرو چیست ؟در مقابل انها روشنایی است . اما هیچکس نیست . من به آنجا میروم . باید بدانم کجارانگاه می کنند ودرست در روبرویشان قرار میگیرند . حالا آنها از من دورند . من ان بالا هستم . بالای آنجا . انجا که اورا می بینم . آن محمدص است بر زمینی ایستاده است که در سطح از من و ان نفرین شدگان پایین تر است وزمین مثل یک آسانسور بالا می آید . بطوریکه هم سطح انها قرار میگیرد من نگاهی به حضرت رسول می اندازم . بعد . آنجا هستم .رفته ام در آن قسمت که از زمین بالاتر است در هوا هستم .براستی من پرواز نمی کنم اما براحتی به هر کجا میروم .چهره او بی تاب از اطمینان  به خوداست رنگ  لباس اوهم روشن است باید در اینجا اشاره کنم که لباس او هیچ شباهتی به لباس مدعیان دین مشرکانه  نظام من ندارد .   ینده آیندگان   

  او روبروی آن پنج نفر ایستاد. با فاصله زیاد .شاید بیست متر .من نزدیک چهره اش شدم نگاهی به او انداختم . وبعد؟ من دوباره همانجایم در هوا در سمت چپ حضرت دارم اورا نگاه می کنم .او دستش را دراز کرد . دست راستش را . وبا انگشت اشاره اش آنهارا نشانه گرفت .دست اومستقیما بسوی ولی خواص ایرانیان قرار داشت .من مسیر دست اورا با کنجکاوی دنبال کردم . بسوی او بود ان کسی که  همه حق الله را بر خود واجب می داند .حضرت به او گفت (( تو مشرک هستی .تومشرک هستی )به چهره او نزدیک میشوم به چهره حضرت . او در عصبانیت وخشم است .چهره اش پراز خشم است .من فریاد اورا می شنوم . فریاداورا.. به دست پیامبر نگاه می کنم دستی که مسلط و با قدرت چون کمانی به سوی آنها اشاره دارد.سرم را آرام بر روی دست او گذاشتم من کوچک با آن روح نگران در آن لحظه به آرامش رسیده بودم . تصورش را بکنید که یک انسان دست مبارک اورا بگیرد . سرش را روی دست  اوبگذارد و چشمهایش را ببندد . مثل یک عروسک نرم ومومی از آن آویزان بشود. از دست مردی که جهانی را به نور می خواند . یک نور یک تماس با یکی از انگشتان ایشان که سرد بود بر پیشانی خودم حس کردم .  انگشت سردی که نور داشت .آه آن منم . دارم به اونگاه می کنم می خواهم بدانم نظرش چیست .چه می گوید؟ چهره اورا پر ازدرد دیدم . پر از رنج یافتم . حالا بر دستش می خوابم اما چهره اورا و حرفهای اورا می شنوم . به نظر تو ای خواننده خوب حضرت چه می گفت؟ فقط همین برای تو کافی که اواز رنج من که ازرواج شرک وکفر بر هموطنانم وساکنان خاک تحمیل میشود آگاه بود . وتنهایی مرا در تحمل این مبارزه و مجادله با قرآن با مشرکان وکافران برای من کاری سخت و رنج آور می خواند . چشمهایم بسته است بر دست او خوابم برده است . گویا نمی خواستم اورا رهاکنم نه نمی خواهم. سبک شده ام . شاداب هستم . خودم را از خاک نمی دیدم . .

آنها هنوز ایستاده اند .ولی وچند نفراز خواص که لباس روحانیت ؟ پوشیده اند . بسویشان میروم . بالای سر آنها در هواهستم . نگاهی بدانها می کنم . عجیب است چشمهایشان بسته است . .  ولی؟ اما اوهم در خواب است . مثل مجسمه ای خشک شده است از یک موجود انسانی . سالهاست او خوابیده است .اما هنوز بر پای خود ایستاده است .آنها هم که دردو طرف او ایستاده بودند هنوز ایستاده اند. نزدیک میروم آن قدر نزدیک که چشم( ولی )را از پشت عینکش بخوبی می بینم . پلک نمی زند. نفس نمی کشد .فقط ایستاده است

 آن اوست محمد ص.دست  معجزه گرش که  روزی قرآن رانوشت را می بینم .اورا نگاه می کنم روبرویش در هوا هستم. به چهره او نگاه می کنم . تنفسم زیاد میشود . یک فشار خاصی روی سرم حس می کنم . حالت ضعف ورعشه دارم . در چهره حضرت یک نیرو یک حس یک نوع جذبه خاص بود که باعث شد من دیگر توان نگاه کردن به چهره اش را از دست بدهم یک فشار خاص یک نیروی از بیرون از خواب باعث شد توان ماندنم را در آنجا از دست بدهم . نمی توانم نگاه کنم .نمی توانم به چهره اش خیره بشوم .دارم صدتکه میشوم .دارم بزرگ میشوم آن قدر بزرگ که در خواب نباید بمانم دارم بالا میروم پرواز می کنم اما بالی ندارم . . نفسم دارد می برد . یک نوع کرختی را در سرم همراه با فشارزیاد حس میکردم . سنگینی . تاریکی . ناتوان از نفس کشیدن  و

آنها مرا به آرامی بر زمین رهاکردند مرا روی زمین گذاشتند .من با چشمان خودم دیدم که مرا  از یک حریم از یک حجاب به نرمی مرا روی فرش اتاق گذاشتند .چشمان من بسته است . ان یکی ان من دیگر است توی اتاق نشسته است بافخر وشادی مرا نگاه می کند .از زیرچشم می بینمش.  اکنون من براحتی نفس می کشم . من وزن خودم را سنگین نمی بینم . .آن اورا می بینم نمیدانم بگویم زمان پاره شد. اتاق پاره شد هوا پاره شد هرچه بود اورا آرام ونرم بر زمین گذاشتند .من دستهایشان را دیدم که چه مهربان مرا بر زمین گذاشتند.

اکنون من بیدارم  آن نور عجیبی که ازمیان ورق های  قرآن در اتاق واطراف قران جاری بود هنوز در چشمان من موج می زند .اطرافم را روشن می بینم . دستم را بر زمین تکان می دهم .سختی زمین را هم می فهمم . بله زمین جای سختی است ومن افسوس می خورم ..

                                                      ***************

                                                         رویای صادقه( پرده)

درخوابم. . آه آن منم آنجا خوابیده ام نه نه آن من دیگر من در خواب با صدای همهمه ای بیدار شد . صدا از بالا می آید من اما هیچ نمی بینم فقط یک صفحه یا پرده خاکستری رنگ را می بینم که همه جای آن بالا را گرفته است . صدا از پشت آن پرده می آید . می شناسمشان .من به آنها به خنکی وجودشان عادت کرده ام .برای لحظاتی آنها را از پس پرده می توانم ببینم . ایستاده اند ونجوا می کنند . من به آن بالا نگاه می کنم دارم به پرده نزدیک میشوم .از زیر آن دارم خیره به آن نگاه می کنم . هوا خنک است .من سبکم . با خودم میگویم اگر بالاتر بروم به آن پرده برخورد می کنم .وشاید روزی من با دستهایم  آن پرده که همه آسمان را گرفته است بگیرم وآنرا پاره می کنم.هوارا چون مه می بینم .حس سرما مرا خنک کرده است هنوز آن پرده را خیره نگاه می کنم دارم بالاتر می روم .

واز خواب بیدار میشوم . صبح است . ومن در دیداربا او که به من رخصت داده است که در کنارش به آرامش برسم باید برخاک بیفتم .                                                  **************

                                                        رویای صادقه ( سنگ) 

*در خوابم . دراز کشیده ام وچشمهایم خیره زنی رانگاه می کنند که هیچ اشتراکی در طریق زندگیش با خودم  دراونمی بینم .مرتب حرف می زند .نمیدانم چرا بی اراده به حرفهای اوگوش می دهم . من تاریکم . دراز به دراز وروی دست  چپم خوابیده ام .در جسمم .تنفسی که  زندگی وحرکت را نشان بدهد حس نمی کنم. می رود برمی گردد وباز حرف می زند . من هم گویی به سنگینی خواب زنجیرم.آه هوش من دارد کار می کند دارم می فهمم که او این صحبتهای مداوم را تعمدا انجام میدهد .من باید کاری بکنم  . خسته شده ام تکان می خورم سرم را اینجا و آنجا می چرخانم . کسی نیست . آه باز امد .سوال می کند . فکرمی کنم غیراز حرف زدن و سو ال کاری نمی داند . مگراو نماز نمی خواند؟باز بلند شد ورفت .من باید کاری بکنم باید از شراو خلاص بشوم . وقتی آمد قبل از اینکه بنشیند چند گروه از سنگ جلوی پایش بود . من بادو دستم یک بسته از سنگهارا برداشتم ودر مشتهایم جمع کردم .حالا ایستاده ام .کجابروم . به آن طرف نگاه می کنم طرف چپ همه جا تاریک است اما شاید بتوان از آن طرف فرار کرد .توی تاریکی آنجا راه می افتم که بروم . حس کرختی دارم .

 صبح درانتظار من است .هوا تاریک است اومرا صدا زده است که با او نجوا کنم که الله یکی است ومن هیچکس دیگری را جز اونمی خوانم

آورده ام که شاید از این خواب گران بیدار شوند . آورده ام که حق انسانی خودم را به الله که مرا انتخاب کرده است به ملائکی که مرا یاری میدهند . وپیامبرانی که راه درست را با دستهای معجزه گرشان به من نشان داده اند و قرآنی که از انتظار می گوید از روز محاسبه میگوید و رویاهای مرا از کوچکی زمین به اوج بی نهایت نور برای دیدن وشنیدن  نوربه من ارزانی داشته است وبرای همنوعانم که زنده هستند بگویم وباز بگویم وچون محمدص بگویم .بگویم .بگویم .بگویم وباز.....من هم ازپیامبرم آموخته ام که هرگزخودرا بیگناه ندانم .در پناه حق باشید.

                                              *************************************                                   

                                                       منتظری در انتظار نور

                                                   به نام خداوند بخشاینده مهربان

( به او بگویید که به ما وحی شده است عذاب الهی شامل کسی است که حقیقت را انکار کند واز آن روی بگرداند .فرعون گفت ای موسی پروردگار شما کیست؟ موسی گفت پروردگار ما کسی است که به هر مخلوقی آنچه را که نیاز داشت عطاکرد سپس در مسیر هستی ( هستی؟ خواننده خوب) رهنمونش شد .گفت پس آنها که پیش از این می زیسته اند چه حال وروزی دارند ؟گفت آگاهی از آنان در کتابی نزد خداست .پروردگار من نه گمراه میشود ونه چیزی را فراموش می کند اوکسی است که زمین را برای شما محل آسایش قرار داد وراههایی در آن پدید آورد ولاز آسمان بارانی فرستاد وبوسیله آن انواع گیاهان را رویاندیم وپرورش دادیم .از این نعمتها بخورید وچهارپایانتان را در این سبزه زارها به چرا برید وبدانید که در همه اینها نشانه هایی برای خردمندان وجود دارد.ماشما را از زمین خلق کردیم وبه زمین باز میگردانیم وباردیگر زنده از آنجا بیرون خواهیم آورد.)

                                    سوره طه آیات چهل وهشت تاپنجاه وپنج

آبان .در آبان عاقبت باران بارید  الله  کارون را سیراب می کند.

ایران ما.(خوزستان محروم .مظلوم)  ای مسئولان قبل از این از وضعیت اسف بار در بیمارستان شهید زاده بهبهان گفته ام .فقط همین بس که اگرقادر نیستید اگر نمی توانید .مجبور نیستید این کشور را اداره کنید .    

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 آبان 1390    | توسط: منتظر در انتظار    |    | نظرات()