توجه کنید به ضمایر و به علائم تنهای تنهابه دنیا می اییم. تنهای تنها انتخاب می کنیم .به جمع می پیوندیم قانون را اولی برسرنوشت خود می کنیم . ولی یا شاه یا یک وهم را تکیه گاه قرارمی دهیم . انس وجن را شفیع قرارمی دهیم . پیوندها را رها می کنیم وهم را رها می کنیم همه چیز در دایره یک جبر حاکم برمخلوق به اراده باش تبدیل میشود . این سرنوشت را مجددا بخوانید این یک سرنوشت جمعی برای نوع بشر است که این چنین درقاب یک آیه قرارگرفته است . به همین سادگی میلیاردمیلیاردانسان .تنها می آیندوتنها می روند .( دین من برای من .دین شما برای شما) پیامبرازمن می گوید آینده را در زمان خود به جمع  (شما )می گوید . از متلاشی شدن جمع ( شما ) وتبدیل شدن به (من )میگوید از ناتوانی جمع(شما)می گوید .هرفردیک انتخاب .نمیشود محمدص به شماتعلق بگیرد واین جمع نیز هرگزدر تعلق ( شما) قرارندارد.دین . دین هرگز در دایره بزرگ جمع به یک اتفاق به نام امت واحده تبدیل نخواهدشد . نمیشود ولی یا اصل نفرین شده ازیک قانون را برجمع تحمیل کرد همانطورکه محمدص از این امر گریزان است. تنهای تنها. من محمدص وشما.حتی جمع شما نیز قدرت تحمیل اراده حاکمیت یک عقیده یا دین را بر(من ) ندارد .   

 به عقیده من این امریک امر تازه ای نیست درطول تاریخ ادیان همواره پیامبران از طرف الله از اراده ( باش)برای تشکیل امت واحده یا به زبان عامیانه (مدیریت جهانی نوع بشر) نهی شده اند.

*ومن باز خواهم گفت .   من ایمان دارم که گفتن از حق تسلیم شدن به اراده ای است که می خواهم

رویاهای صادقه

قبل از آوردن رویا لازم به یک توضیح است از چگونگی جدا شدن من از خودم که درخوابم برای تو بگویم.در معدود رویاهایی که برای شما آورده ام از بازگشت به زمان گذشته بسیار دور گفته ام یا از گذشت از مرز زمین درحالی که درخوابم.

برای درک این حرکت یاسفررویایی قسمتی از آغاز رویایی راکه از مطلب رویای صادقه حذف شده است برای شما می آورم .

(درخوابم . خودم را می بینم درسیاهی تاریکی اما نمی ترسم من هم تاریکم . وایستاده ام باچشمهایی

که باز هستند. درآسمان زیرپای من هیچ نیست جز هواجز خلاء . سبکی خاصی دارم هواخنک است. مرتب اطرافم را نگاه می کنم اما هیچ نمی بینم . دارم بالا می روم . کمی نفسم میگیرد .اما بازدرخوابم . بالاترمی روم . یک سطح سیاه . یک آسمان سیاه شاید.میشودازان گذشت. ومی گذرم . نفسم میگیرد . به سختی میگیرد . ویک شیء مثل توپ کوچک که دران مایعی باشدمثل آب شیری رنگ . توپ نیز شیری رنگ  است ورنگ شیری ان کمی از خود نوردارد . این توپ شفاف که مایع درون آن پیداست کاملا گرد وبسیارنرم است نمی دانم ازکجا دران آب داخل شده است وبه اندازه یک سیب درشت است. من وسط آسمان گیرگرده ام می خواهم از ان ردبشوم . ان شیء وارد دهانم میشود ومن به سختی ان را قورت می دهم دهانم درد می گیرد  ان شی نرم را به زور می بلعم..می خواهم خفه بشوم .نفس نمی کشم هیچ چیز نمی بینم . همه جاتاریک است  دارم به بالا می روم چیزی مثل لباسی ازجسمم  از پایین  ارام آرام لباس من نرم ولطیف است ازمن جدامیشود چگونه؟ چندنفر با دستهایی کشیده وروشن درحالیکه در اطراف من جمع شده اند لباس مرا از پایین می کشند لباس جسم من  . ازآنهاقبل از این دربعضی رویاهابرای توگفته ام از جمله در رویایی که مرا درخواب بودم آرام بر زمین گذاشتند ویا با دستهایشان مراتکان می دادند تا بلند شوم درحالیکه زمان برای نمازنزدیک شده بود. می بخشید که من رویاهایی که برای تو اورده ام فراموش کرده ام. جسم من روشن وشفاف درحالیکه راست ایستاده ام وچشمم بسته است ازمن جدامیشودبطرف پایین کشیده میشود .من می بینم .منی که درانجایم اما دردنیا درخوابم. از فاصله دومتر اما من پایین تراز اوقراردارم اوبطرف بالا میرود. اما من فقط نگاهش می کنم . سکوت . تاریکی وهواخنک است .من هیچ نمی گویم فقط خودم رانگاه می کنم .من درخواب در اندازه از او بزرگترم .او ارام است تسلیم است . درخواب است ومن بیداراورانگاه می کنم.و  یک خواب عمیق ومن چیزی نمی بینم .من مرده ام .نمی دانم چه مدت می گذرد چند ساعت چنددقیقه چندثانیه . هیچ به خاطرنمی آورم . جزتاریکی جز هیچکس راو آنجا روشن است .خنک است .من بسیارسبکم .من نه پرواز می کنم ونه شنا می کنم لباسی روشن از نور برتن دارم ودر ( یک مترونیم) بالاتراز سطح زمین در حال حرکت هستم .او آن من دیگر مرا اکنون می بیندورویا رویایی که برای تو می بینم .)

انچه برایت آوردم قبل از آغازمعدود از رویاهایم  اتفاق افتاده است . می بینی که برای من گذشتن از مرز مکان انچنانکه در رویا برای تومی اورم بدون رنج و سختی نیست .

رویای صادقه ( مانع)

*درخوابم .خودم رامی بینم . من آنجا ایستاده ام در تاریکی امامن درپایین هستم واو ان من دیگر ان بالاتر بر روی یک صندلی وپشت میزی نشسته است . میز خوشرنگ است . اماصندلی را نمی بینم. بسیار شادابم. هیچکس دراطرافم نیست فقط او . من بی خیالم . اوروبرویم ایستاده است .من که درپایین تر از فاصله اوایستاده ام اورا از پشت وخودم را از روبرو می بینم .یک مرداست صورت ندارد. برخلاف من که از شادابی غرق دربی خیالیم . نبایدصورت داشته باشد؟ می خوهم بلند بشوم تکان نرمی می خورم امابلندنمیشوم .یک حس دارد مرا صدامی زند . من بایدبرگردم؟ مرد روبروی من ایستاده است اوخیلی بزرگ است اما من اورا نمی بینم.عجیب است اومرا می بیند اما من اورا نمی بینم. دستهایش را باز می کند دران هنگام که دستهایش را باز می کند هیکل اوبزرگتر می نماید ومن باز بی خیالم .

منی که درتاریکی ایستاده ام وخیره به اونگاه می کنم  بادرماندگی وکمی هیجان به اونگاه می کنم .من آن مردرااز پشت می بینم اما مردهرگز برنمی گردد.فشار هوا داردبرایم تنفس را مشکل می کند . من بایدبرگردم اما مرددستهایش را باز وبازتر کرده که از رفتن من ازآنجا مانع بشود هواخنک است همه جاتاریک است آنجا که من نشسته ام روشن و جالب است .مرتب بالبخند این سووآنسورا نگاه می کنم اماهیچ نمی بینم . من بایدبروم نفسم داردمیگیرد. مردبزرگ ترشده است  من. من تاریک اورا از پشت می بینم .

برای من که بی خیالم کارهای مرد کمی مسخره میآید وناگهان من دارم از مرد رد میشوم از بالای سراو رد نمیشوم ازکناراو نمی گذرم از وجوداوردمیشوم گویا اویک سایه بوده است. مثل یک پرنده بزرگ درحالیکه به مرد برخورد نمی کنم از اومی گذرم وانجا خالی میماند.مردبرنمی گردد.من تاریک هم دیگروجودندارم .هوابشدت کم است.

*وصبح است ای صبح ما باهم یک دیدار زیباداریم.  

                                                          *****

رویای صادقه ( تاخیر)

*بین خواب وبیداری هستم  از زمان هیچ نمی دانم . شب است صبح است؟حوصله ام نمیشود که به ساعت نگاه کنم .گاهی تنبلانه بودن برای من یک رویا می آفریند. بی اعتنایی می کنم به زمان . شاید زودباشدکه به صبح برسم .یک سوزش بسیار شدید و آزاردهنده در پایم مرا وسوسه میکند برای بیدارشدن.اما نه .بایدبخوابم .میشود.وچشمهایم را روی هم می گذارم به ساعت اعتنایی نمی کنم و به سوزش پایم .انگارنباید صبح برسد .اما ناگاه صدایی با تحکم می گوید

((چشمهایت را باز کن)).وچشمهای من بی هیچ اراده ای بازمیشود نمیشودآنرا بست اگر اینکاررا بکنم نفسم به شماره می افتد نمیتوانم برگردم . نمی توانم بمانم باید بروم . یارب من تسلیمم.

وباز صبح ازراه رسیده است ودرانتظار من است .الله  اینگونه خواسته است  به صبح برسم . آری صبح نزدیک است . من هم منتظر هستم.

                                                         ************    

منتظری در انتظارنور

(( دردنیا آیات نجات بخش *من برشما خوانده میشداما شما ازآن روی برمی گرداندیدوبه عقب برمی گشتید( برگشت به عقب ارتجاع .احتجارزمان حال .اززمان گذشته بودن)نسبت به آن تکبرمی ورزیدیدودر شب نشینی هایتان به استهزاءوبدگویی می پرداختید.چراآنها دراین آیات تدبرنمی کنند؟ شاید مطالبی انحصاری به آنها رسیده است که به نیاکانشان نرسیده است وشایدهم پیامبرانشان رانشناخته انکار می کنند؟وشایدهم می گویند اودیوانه است ؟نه قطعا*اوحق را به آنها رسانده اما اکثرشان ازحق کراهت دارنداگرقراربوداز پی هوسهای آنهابرودتاکنون سراپای آسمانها وزمین وهرآنچه رادر آنهاست فسادوتباهی فراگرفته بودمافقط اندرزشان داده ایم اما آنهاازاین پند واندرز هم روی گردانند شاید هم توازآنها مزدی می طلبی اما می دانی که مزد پروردگارت بهتراز هرمزد دیگری است واوبهترین روزی دهندگان است .یقینا توآنهارا درهمه امور به راه راست ودرست دعوت می کنی.براستی کسانی که به آخرت ایمان نمی آورندازراه درست ونجات بخش انحراف یافته اند)) سوره مومنون آیات شصت وشش تا هفتادوچهار

 

وآبان .(آیانفهمیدند که نشانه ای ازجنون در دوست شان پیامبرنیست)سوره اعراف

ای همراه من .مادام که  انرژی هسته ای. نظام مظلوم .معجزه هزاره سوم .کوروش. سربازان امام زمان ؟(ایمان داشته باشید مهدی ع نمی آید) . طلحه وزبیر .علی که لباس پیامبری ؟پوشیده است . مالک اشتر و سیاوش . یوسف . سلطان محمودغزنوی . جمشید بسم الله .قربانیان شعب ابی طالب . ایران ما را حاکمیت می کنندشرکت در انتخابات بر همه حرام است.  

(ایران ما)خوزستان. ای حکومتگران وخواص ایران مامظلومیت ومحرومیت ایران بزرگ را دریابید.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 آبان 1391    | توسط: منتظر در انتظار    |    | نظرات()